حدود شصت سال قبل و در حدود سال 1330 هجری شمسی در روستای خلیفه حصار اتفاق نادر و جالبی رخ داد، پلنگی به حوالی روستا وارد شده و کشاورزی را که در حال کار بوده زخمی نمود، کشاورز هم به ده رفته و موضوع را با اهالی در میان می‌گذارد و تعداد زیادی از اهالی روستا مخصوصاً جوانان به آن منطقه می‌روند و پلنگ به آن‌ها حمله نموده و تعدادی را زخمی می‌کند تا اینکه شخصی به نام نعمت الله با پلنگ درگیر شده و آن را می‌کشد. این موضوع در آن زمان در رسانه‌های محدود آن موقع مطرح شده و حتی بدن پلنگ را به شهر ابهر منتقل می‌کنند و آن را به مدت چندین روز در میدان اصلی شهر قرار داده و به معرض تماشای مردم می‌گذارند.

این داستان را اکثر نسل‌های بعدی از قدیمی‌ترها شنیده‌اند، جناب آقای فتح الله ناصری هنوز آثار زخم‌های پلنگ را بر صورت خود دارد و با بیانی شیوا برای هر کسی که مشتاق شنیدن آن واقعه باشد تعریف می‌کند. این واقعه توجه مرا به خود جلب کرد، به نظرم توصیف این واقعه با زبان شعر می‌تواند ماندگاری طولانی‌تری را برای آن در تاریخ تضمین کند. بر همین اساس سعی کردم این واقعه را با زبان نظم و به صورت مختصر و شاید مفید برای مخاطب بیان نمایم. باید اعتراف کنم اواخر شعر که موضوع درگیری و خشونت است برایم بسیار دشوار و ناراحت کننده بود، چون اساساً روحیه من با خشونت میانه‌ای ندارد و از طرفی شعر هم یعنی زیبایی، هماهنگی و توازن و به سختی قابلیت جمع شدن با خشونت را دارد. علیرغم این و با توجه به اینکه هدف بالاتری مد نظر است و آن هم کمک به فرهنگ محلی برای ماندن در تاریخ این کار صورت پذیرفت، امیدوارم مورد توجه و پذیرش خوانندگان قرار گیرد، و اما لازم می­دانم چند نکته را به عرض برسانم:

-     اول اینکه سعی کرده‌ام به اجمال واقعه را بیان کنم و از ذکر جزئیات صرف نظر کنم، شاید بعضی اینگونه نپسندند، ولی من این روش را می­پسندم و معمولا این‌گونه عمل می­کنم، من ابتدا نگاه کلان به مسائل دارم و سپس در صورت لزوم به جزئیات وارد می‌شوم و در بسیاری از مواقع اساساً وارد جزئیات نمی‌شوم. من این نظر مولوی را میپسندم: 

بر اهل معنی شد سخن، اجمال‌ها تفصیل‌ها / بر اهل صورت شد سخن، تفصیل‌ها اجمال‌ها"

-    دوم اینکه با نگاه امروز نمی‌توان و شایسته نیست به دیروز نگاه کرد، شاید از منظر نگاه کل نگر انسان متعالی امروزی اقدام به کشتن پلنگی که هر چند خود مهاجم و وحشی بود، صحیح نباشد و شایسته بود راهکار دیگری مورد توجه قرار می‌گرفت. اما باید در نظر بگیریم که این واقعه حدود شصت سال قبل اتفاق افتاده است و اگر از نگاه و منظر روستائیان آن موقع به مسئله نگاه کنیم، این کار یک واقعه نادر و از جان گذشتگی و رشادت محسوب می‌شود و به عنوان عملی قهرمانانه تلقی می‌شود.

-   و نکته آخر اینکه هدف توصیف واقعه‌ای است که اتفاق افتاده است با کم‌ترین قضاوت و البته کمی پر رنگ کردن بعضی صحنه‌ها، آن هم به جهت ماهیت مسئله و ایجاد جذابیت برای مخاطب.

ما را از پیشنهادات، انتقادات و راهنمایی هایتان دریغ نفرمایید.

و اما شعر پلنگ افکن تقدیم به همه مردم خوب و اهالی روستای خلیفه حصار مخصوصا بازماندگان جناب آقای نعمت الله حسنخانی. روحش شاد.


پلنگ افکن

تو را گویم ز رخدادی حماسی/ به سال یکهزارو سیصد و سی

دهی سرسبز و خرم، روح پرور/ شده واقع در اطراف ابهر

خلیفه حصار نامندش اهالی / ده انگور و گردو، مهد قالی

حسن نام یکی از بومیان بود / ز کار خویش او جویای نان بود

زمین را شخم میزد با دو گاوش / بُدش سرگرم او در کشت و کارش

سگش را ناگهان دیدش هراسان / دوان بر سوی او آشفته حيوان

نظر افکند آن دهقان کاری/ به آن سویی که سگ بودش فراری

پلنگی دید غران، سخت مغرور / قوی پنجه، درشت هیکل و پرزور

به ناگه آن پلنگ تیز دندان / به سویش حمله ور گردید در آن

حوالت کرد یک ضربت به پنجه / زمینش زد حسن را با شکنجه

زجا برخاست اما او به لختی /  نبود آماده پیکار سختی

پلنگ او را در آن حالت بیاسود / هماوردی برابر در طلب بود

حسن از کار کردن روی گرداند / دو گاوش را سوی ده بازگرداند

خبر کردش همه خلق اهالی / پلنگی است تیز دندان در حوالی

جوانان که سری پر شور دارند / جلوتر از همه در گشت و کارند

برای دیدن مهمان خانه / شدند بر سوی آن خطه روانه

بدیدند آن پلنگ بنشسته بر سنگ / شدند نزدیک او، غافل ز یک جنگ

پلنگ خشمگین با نخوت و جاه / به مردم حمله آغازید ناگاه

به هر یک زخم کاری کرد وارد / جماعت رنجه شد از تیغ فاسد

یکی زخمی به صورت یا که در بر / یکی دستش یکی پایش یک سر

سه تن از زخمیان مردم ده / بُدند تنها پسر در خانواده

محمد و رفیع، دیگر فتح الله / که هر یک داشتند زخمهای جانکاه

****

دلیری از تبار ملک روستا / ابر مردی، نامش نعمت الله

در آن بحبوحه جنگ و شلوغی/ به خلوت با خودش نجوا نمودی

چگونه سر فکنده باز گردم؟/ پدرها را چه گویم؟ من نه مَردم

بگویم ناظر کشتار بودم؟ / ز بیم جان گنه کردار بودم؟

ز بیم زخم و آسیبی به این تن / دچار ترس جانکاه بوده ام من؟

نگاهی سوی ده افکند و پژمرد / دو دستانش به سوی آسمان برد

خدایا مرد میدانم من امروز / به من ده دیدگانی آتش افروز

نترسم من ز آن حیوان بد دل/ بگیرم انتقامی سخت از دل

نمودم عزم پیکاری گرانسنگ/ بکن یاری مرا در حین این جنگ

زن و فرزند را بر تو سپردم/ اگر مردانه در پیکار مُردم

به دستش بر گرفت او ششپرش را / نمود آماده جنگ او تنش را

توکل بر خدا کرد و روان شد / سوی حیوان وحشی او دوان شد

****

پلنگ زخم خورده سخت مغرور/ به سویش جستن آغازید از دور

بزد زخمی به روی بازوانش / ولی کردش تحمل آن زمانش  

ز نیش زخم دندانش تنش سوخت / دو چشم خویش بر چشم پلنگ دوخت

به بالا برد و چرخانید ششپر / فرود آورد آنرا کوفت بر سر

پلنگ از ضربت جانانه او / به خشم آمد و در آویخت با او

به دندان برگرفت او دست یل را / تو گفتی میکند از جای آنرا

یکی دستش دهان آن پلنگ بود/ به دست دیگرش با او به جنگ بود

چو نعمت جان خود را در خطر دید / صلاح کار در طرحی دگر دید

پلنگ با قامت او گشت هسماز/ کنون نعمت به کشتی کرد آغاز

ستون گرداند پای راست مایل/ به پشت پای آن حیوان قاتل

زمینش زد پلنگ خشمگین را / به خاک افکند خصم پر زکین را

پلنگ از بیم جان دستش گرو داشت / ولی نعمت یکی ترفند نو داشت

ز بهر کاهش درد گرانش / فروتر برد دست را در دهانش

به جیبش کرد دست دیگرش را / یکی چاقوی تیزی کرد پیدا

ز بیم جان خود او بود ناچار / ببرد جسم آن حیوان خونخوار

ببریدش رگ و پی را به تندی / پلنگ افتاده در دام چه رندی

چو چاقو شاهرگ از هم جدا کرد / پلنگ سخت جان دستش رها کرد

روان شد جوی خون از پیکر او / هم اینک مرگ بودش کیفر او

چو نعمت کار آن وحشی پلنگ ساخت / پلنگ افکن لقب از مردمش یافت

محمد حسنخانی (ناظر) - تیرماه یک هزار و سیصد و نود

......

حدود یک سال بعد از سرودن این شعر، از طرف خانواده محترم جانعلی پور، عکس بریده روزنامه مربوطه در اختیار من قرار گرفت که در ادامه آن را برای اطلاع و رویت خوانندگان در اینجا قرار میدهم. توضیح اینکه آقای جانعلی پور در روستای خلیفه حصار معلم بودند و این افتخار نصیب من هم شد که تحصیل را در محضر ایشان در مدرسه روستا آغاز کنم، ایشان در همان زمان که در روستای خلیفه حصار معلم بودند با دختر آقای حسن قدیمی ازدواج کردند، در مورد آقای حسن قدیمی هم لازم است گفته شود نام ایشان در ابتدای شعر آمده است، ابتدا ایشان پلنگ را در حوالی ده مشاهده کرده و با آن درگیر شده بودند، آقای حسن قدیمی بعدها به صورت ناگهانی فوت نموده و به رحمت ایزدی پیوستند. روحش شاد


آپلود عکس